بسم الله الرّحمن الرّحيم
سلمان فارسي وآخرالزمان5
دنباله مطلب ازگذشته....بقيه سخن سلمان
اااا ...گفتم به ايشان كه مرا رفيق خودگردانيدتابلادعرب ومن اين اموال وكاوها[بجاي پاورقي=ظاهراًگاوهاوشايداموالي كه ازراه كوشش بدست آمده.درهرصورت اموال است]كه تحصيل نموده ام بشمادهم گفتندچنين باشدپس آن اموال رابه ايشان دادم وباايشان رفيق شدم تارسيدم بوادي القري چون آنجاررسيدم برمن ستم كردندومرابه بندگي گرفتندوفروختندبه مردي ازيهود درآنجادرختان خرماديدم اميدوارشدم كه اين بلادخواهدبودكه براي من وصف كرده اندكه پيغمبرآخرالزمان درآنجامبعوث خواهدشدپس نزدآن يهودي بودم تاآنكه مردي ازبني قريظه آمدازيهودان وادي القري ومراخريدازآن يهودي كه نزداوبودم ومرابسوي مدينه[بجاي پاورقي=اسم قبلي مدينه يثرب بوده]بردچون مدينه راديدم اوصافي كه ازآن راهب شنيده بودم همه رايافتم پس نزدآن يهودي مدتي ماندم تااينكه شنيدم كه حضرت رسول درمكه مبعوث گرديده است وچون من به قيدبندگي گرفتاربودم ازاحوال آنحضرت چيزي نمي شنيدم تاآنكه حضرت رسول به مدينه هجرت نمودودرقبا نزول اجلال فرمودمن درباغي ازباغهاي آن يهودي كارمي كردم ناگاه پسرعم آن يهودي بباغ درآمدوگفت خدابكشدقيله رايعني انصار كه جمع شده انددرقبابرسريكمردي كه ازمكه آمده است وگمان مي كندكه اوپيغمبراست پس بخداسوگندچون نام اوراشنيدم لرزه برمن افتادبمرتبه اي كه نزديك بودبرروي آقاي خودبيفتم پس گفتم چه خبراست واين مردكيست كه آمده است پس مولاي من دست بلندكردوبرسينهءمن زدوگفت تراچكاراست مشغول كارخودباش چون شب شدقدري ازطعام برگرفتم ورفتم بسوي مسجدقبابخدمت رسول خداوگفتم شنيده ام كه تومردشايسته اي ونزدتواصحابي چندهستندوچيزي ازتصدق نزدمن بودبراي توآوردم پس ازآن تناول كن پس حضرت اصحاب خودرافرمودكه بخوريدوخودتناول نفرمود
من درخاطرخودگفتم كه اين يكصفت است ازصفاتي كه راهب
مرابه آن خبرداده بود
پس برگشتم وحضرت رسول داخل مدينه شد پس بازچيزي جمع كردم وبخدمت حضرت آوردم وعرض كردم كه چون ديدم تصدقاتراتناول نمي نمايي اين طعامرابرسبيل هديه وكرامت براي توآورده ام وصدقه نيست پس حضرت رسول تناول نمود واصحاب حضرت نيزتناول كردند
پس درخاطرخودگفتم كه اين خصلت دويم است ازآن خصلتهاكه
راهب بيان فرموده بود
پس بارديگربخدمت حضرت آمدم دروقتيكه آنحضرت ازپي جنازه مي رفت ودوجامهءكهنه پوشيده بودواصحاب آنحضرت درخدمتش بودندپس برگردآن حضرت
گرديدم كه شايدمُهرنبوتراببينم درپشت سرآنحضرت رفتم بفراست نبوت يافت كه من
مي خواهم آن علامترامشاهده نمايم[به عنوان پاورقي=درروايتي ديگرهست كه دراين
لحظه حضرت محمّد(ص) فرمود:مُهرنبوت راطلب مي كني ] پس رداي
خودراازكتف مبارك دوركردتاخاتم نبوتراديدم درميان دوكتف آنحضرت به نحويكه
آنراهب براي من وصف كرده بود پس برروي آنخاتم افتادم ومي بوسيدم ومي گريستم . ».
سلمان پس ازروبروشدن باحضرت محمّد(ص) وديدن علائم نبوت ازجانب پيغمبرنزدصاحب باغ مي رودتاپيغمبربراي آزاديش اوراخريداري نمايد.اماصاحب باغ شرايط ومبلغي راپيشنهادمي كندكه ازديدخودش شدني نبوده ودراينجاپيامبربه قدرت الهي معجزه مي نمايدوبااحداث باغي كه به سرعت به بارمي نشيندوتحويل طلا سلمان راازچنگ صاحب باغ آزادمي سازد.اگربه اين نكته دقت كنيم مي بينيم سلمان اسيرجنگي نبوده كه اعراب مطابق"موالي"بخواهندبااوسخن بگويندودرآن رده بحسابش آورند.سلمان خودش بسوي حقيقت روان شده وبنامردي عده اي ازتجارقبيله بني كلب وقتي ديدندميته(گوشت مرده)نخورده وگفته«من ديرانيم وديرانيان گوشت تناول نكنند.». بقول خودش(سلمان) «مراچندان زدندكه نزديكشدكه مرابكشنديكي ازآنهاگفت كه دست ازاوبداريدتاوقت شراب شوداگرشراب نخوردويرابكشيم چون شراب بياوردندمراتكليف كردند گفتم من راهب وازاهل ديرم وشراب خوردن شيوهء مانيست چون اين بگفتم درمن آويختندوعزم كشتن من كردند.». اگردقت شودسلمان پارسي كه به دنبال معنويت ونوربااخلاص وصداقتِ تمام دِيربه دِيرپيش مي رودورنج چنين سفري برخودهموارمي سازدتابه پيغمبرآخرالزمان رسدوخدارااززبان پيامبرش ديداركند؛گيرعده اي نفهم مي افتدكه اموال اورابالا مي كشندواسيرش مي سازندواورامي فروشندتابردهءديگران شود.همينقدركافي است كه آن افرادقبيلهءبني كلب رادرارتباط با توتميسم مطالعه كنيم كسانيكه جداعلاي مشتركشان راسگ مي دانستندوپس ازمرگ اين سگ معتقدبودندروح جدشان دورقبيله مي گرددوبرايشان سلامت وبركت مي خواهدوبعدبه شكل سگ درنسل هاي بعدي ِسگهامانده ومرگ نداردوجاودان است واگرسگ پرستي كننددرواقع جدشان راپرستيده اندوپرستش سگ يعني پرستش روح جامعهءمشترك خودشان(روح جمعي)كه درهمهءافرادهست.افرادقبيله درمراسم عبادي ولباس پوشيدن وآرايش وحركات واداواطوارسعي داشتندخودراباملاكشان كه همان سگ باشدنزديك سازندوتمام ادا و اصولشان رامطابق آن سازندمثلاً (البته فقط مثال است)كساني كه بهترواق واق كنندوبيشتردم تكان دهندبه ثواب سگي مي رسيدندويابه اندازهءفوق تخصص درامورسگي بايدبراي ايشان ارزش قائل شد. بااين رفتارهاهرفردمي خواسته حلال زادگيش رابه وجدان خودوجامعه اش ثابت كندكه چقدرسگ زادهءاصيل است.اگرهم گوشت سگ نمي خوردندنه بخاطركثافتي وپليدي آن بوده كه مذهبشان كثافات راحرام كندبلكه فقط بخاطرحرام بودن در مذهب توتمي آنرانمي خوردندواگرنه ؛اگرحرام نبوداين ميته خورهاازلاشهء سگ مردهء گنديده نيزنمي گذشتندوباحرص وولع مزهءشرابشان مي ساختنداين بني كلب يعني بچه هاي سگ،سگ رامظهرومنشأزيبايي مي دانستندوتقليدسگي رانيزحركاتي زيبامي پنداشتندمطالعه كمي جامعه شناسي وبررسي توتميسم درارتباط بااين قبيله بني كلب قضاياي عجيبي راآشكارمي سازد.بجاي اينكه اين عرب هاكه پيغمبردرخاك آنهامي خواسته ظهوركندبهتروبيشترازسلمان ايراني دربارهءاووعلائم ظهورش بدانندومشتاق ديدارش باشندنه تنها نمي دانندوبدنبالش نيستندبلكه باشخصيت بزرگي چون سلمان كه به توحيدگرائيده چنين رفتاري مي كنندبنابراين جهل جاهلان اورابه بردگي مي كشانداماسلمان نه فرارمي كندونه خلاف عقيده اش رفتارمي كند وهمهءاين رنج هابراي سلمانِ اهل عرفان كه به هدفش مي رسدهيچ است منِ ايراني پس ازگذشت قرنهاازاين ماجراچه مي گويم.مي گويم:خدالعنت كندآنهايي راكه باسلمان چنين رفتاري داشتندوخداوندبرعذابشان بيفزايد. ودرمقابل خداونداجرسلمان رابيشتركند.بقول لسان الغيب شيرازي همشهري روزبه پارسي:
هان مشونوميدچون واقف نئي ازسرغيب
باشداندرپرده بازي هاي پنهان غم مخور
اي دل ار سيل فنا بنياد هستي بركند
چون ترانوح است كشتيبان زطوفان غم مخور
گرچه منزل بس خطرناكست ومقصدبس بعيد
هيچ راهي نيست كانرانيست پايان غم مخور
سلمان اهل عرفان است ودردلِ رنج هاشادي الهي داردوبه عشق وارادت ملاقات باپيامبرخداپيش مي رودوبه يوسف زمانهءخودوتاريخ مي رسدوديدارپيامبرخدا؛آغازحركتي ديگر.
بقيه انشاالله بعداً
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر